سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۷ ه‍.ش.





























































پسر ومادر

من 20 سالمه و اسمم كامبيزه و مامانمم اسمش ويدا است و 43 سالشه . وضعمون هم متوسطه يعني نه خيلي پولداريم نه خيلي فقير . بابامم كارمنده يه ادارست كه ساعت هفت صبح ميره و پنج غروب هم بر ميگرده . مامانم خيلي خوشگل نيست ولي بدم نيست يعني اونم قيافه ايي متوسط داره ولي خوب آرايش ميكنه خوشگل ميشه . مشكل بزرگي كه مامانم داره اينه كه خيلي گرمايي است . يعني تو تابستون تو خونه اكثرا با يه شلوارك و فقط يه كرست ميگرده . البته تا قبل از اينكه بابام بياد چون بابام خيلي گيره و واسه همين مامانم خودشو درست ميكنه وقتي بابام ميخاد بياد . بيرون هم كه ميريم البته وقتي منو مامانم هستيم زيره مانتوش فقط يه كرست ميبنده كه همين منو خيلي حشري ميكنه . كلا رفتار هم من و هم مامانم دور از چشمه بابام خيلي فرق ميكنه با اون چيزي كه جلوي بابام انجام ميديدم. يه بار يادمه همسايمون مرجان خانم با مليحه خانم و پسره مليحه خانم كه پانزده يا شانزده سالشه اومده بودن خونه ما كه مامانم پرده ايي كه تازه خريده بود رو نشونشون بده كه مامانم جلوي پسره مليحه خانم هم با كرست بود . بعدا كه مليحه و پسرش رفتن من تو اتاق بودم كه شنيدم مرجان خانم به مامانم ميگه تو با اون شوهره تعصبيت چجوري جرات ميكني پيش پسرت با اين وضع بيايي جلوي يه پسره غريبه . ؟ نميترسي كامبيز به باباش چيزي بگه ؟ مامانم گفت مرجان جان حامد ( پسره مليحه خانم ) كه مثل پسره خودمه در ضمن كامبيز هم اصلا به لباس پوشيدن من كاري نداره اون نميدونم چرا اصلا به باباش نرفته . ميدوني چيه اصلا بي غيرته بي غيرته . من كه از شنديدن اين حرف تعجب كرده بودم حواسمو جمع كردم ببينم ديگه چي ميگن كه مرجان خانم گفت : وا چه پسره جالبي داري . مامانم گفت : قابل شمارو نداره مرجان گفت : مرسي ماله خودت . خلاصه خداحافظي كرد و رفت . من كه نظره مامانمو در مورده خودم شنيده بودم تصميم گرفتم مامانمو بيشتر تحريك كنم . يه روز كه مامانم داشت نيازمنديهاي يكي از روزنامه ها رو ميخوند گفت نگاه كن آگهي استخره كه تراسه آفتاب هم داره خيلي خوبه آدم قشنگ ميتونه خودشو برنزه كنه ولي حيف كه گرونه . من يه دفعه يه فكري به سرم زد . گفتم مامان ما خودمون بهترين تراسه آفتاب رو داريم . گفت كجا گفتم تو راه پله . گفت كجاي راه پله . منم گفتم . همين جلوي دربه واحد ساعت دو تا چهار آفتابه شديدي ميافته اگه پنجره راه پله رو باز كنيم . ( خونه ما دو طبقه است كه طبقه اول مليحه خانم با پسر و شوهرش هستند واحد اونا دو برابر واحد ماست واسه همين طبقه اول يه واحد داره و طبقه دوم هم ما هستيم و مرجان خانم شوهرشم روبروي ما هستن . ) خلاصه مامانم گفت فكره خوبيه . قرار شد از همون لحضه بريم تو راه پله و بخوابيم و حموم آفتاب بگيريم . مامانم يه دشك آرد و اندات تو راه پله با صدايي كه درست شد مرجان خانم اومد بيرون گفت چيكار داري ميكي ويدا جون ( مرجان خانم يه زنه حدوده سي ساله است كه بچه هم نداره ) . مامانم گفت ميخايم حمومه آفتاب بگيريم بعد مامانم به سمت پنجره رفت و اونارو باز كرد اومد و روي دشك دراز كشيد . چون پنجرهراه پله بزرگه آفتاب قشنگ كله پاگردو ميگيره . مامانم چند دقيقه دراز كشيد و به مرجان هم تعارف كرد ولي گفت كاردارم شايد بعدن بيام و رفت . مامانم بعد از چند دقيقه بلند شد و گفت با شلوارك نميشه و شلواركشم در آورد و با يه شرت و كرست دراز كشيد من كه از كلي حشري شده بودم . مامانم گفت تو نميايي . گفتم يه وقت مرجان خانم مياد ميبينه بد ميشه گفت نه بابا براي چي بد ميشه . لباساتو در آر بيا . من گفتم پس بزار برم شورتم رو عوض كنم آخه اين يه ذره سوراخه . من الكي گفتم و اومدم زيره شورتم يه مايو پوشيدم تا شقي كيرم معلوم نشه . خلاصه منم دراز كشيدم و مرجان هم اومد كه دراز بكشه ولي فكر كرده بود من رفتمت تا منو ديد جا خورد مامانم گفت بيا ديگه مرجان . اونم اومد و چون وضعه مارو ديد واسه اينكه كم نياره اونم لباساشو در آورد و با شورت و كورست اومد دراز كشيد . ديگه جا بيشتر نبود يعني سه نفر بيشتر نميتونستن بيان . خلاصه اون روز تا دو ساعت اونجا بوديم و بعد هم رفتيم خونمون . اين داستان ادامه دارد. نگران نباشيد به جاهاي سكسي هم ميرسه .
بعد از اون جريان ديگه خيلي با هم راحت شده بوديم مامانم كه اكثرا با شورت و كرست تو خونه مي گشت . يه روز ميخاستيم بريم بيرون . ساعت حدود يازده ظهر بود مامانم شلوارشو پوشيد و طبق معمول بليز هم كه نميپوشيد با يه كرست بود . دو تا مانتو دستش بود اومد پيشه من گفت كامبيز جان كدوم مانتو رو بپوشم . من پيشه خودم گفتم اون سفيده چون نازك تره لابد كرستش از زيرش معلوم ميشه گفتم مامان سفيدرو بپوش . مامانم پوشيدش اومد جلوي آينه كه خودشو مرتب كنه گفت كامبيز اين زياد نازك نيست . معلومه زيرش شوتين بستم . منم با خنده گفتم خوب مگه قراره سوتين نبندي . گفت نه باهوش جان . يعني معلومه فقط سوتين بستم و چيزي نپوشيدم . گفتم نه زياد معلوم هم نيست موردي نداره زياد بيا بريم الان ظهر ميشه همه جا ميبندن . راه افتاديم كه بريم . تو راه من يه نگاه انداختم به مامانم ديدم تا ماركه كرستشم ميشه ديد و همين باعث شد دوباره شق كنم . به سر كوچه كه رسيديم يه پيكانه رسيد كه يه زنه جلو بود منم سريع نشستم عقب و مامانمم نشست بقلم . يه ذره كه يارو رفت جلو يه مرده هم اومد نشست عقب بقل مامان جونم . من يه ذره گشاد نشسته بودم كه جابيشتر بگييرم مامانم بيشتر به يارو تماس داشته باشه . نميدونم چرا ولي از اينكه مامانم با يارو تماس پيدا ميكرد من شق ميكردم . بعد از ده دقيقه رسيديم ميدون وليعصر و پياده شديم . بعد كه پياده شديم مامانم گفت بيشعور چقدر خودشو ماليد بهم . گفتم عيب نداره مامان بنده خدا جوونه ديگه . مامانم يه دفعه گفت يعني چي ؟ تو چرا ناراحت نميشي . گفتم آخه مامان جون من خودمو ميزارم جاي اون پسره بالاخره منم تو ماشين ميشينم اگه يه خانم بقلم باشه دوست دارم باهاش تماس داشته باشم ديگه . مامانم گفت چشمم روشن شيطون هم كه شدي . گفتم نه مامان جون خوب تو مگه دوست نداري به جاي يه زنه چادري درب و داغون يه مرد جوون خوش تيپ تو تاكسي بقلت بشينه . گفت اوا چقدر بي حيا شدي اين حرفا چيه . ( چون من ميدونستم مامانم تو خونه خيلي محدوده اين حرف ها رو زدم ) گفتم : راست ميگم ديگه آخه نه چيزي از تو كم ميشه نه از من . حالا بگو دوست نداري ؟ گفت خوب آره راستشو بخاي امروزم ناراحت نشدم فكر كردم تو فهميدي يارو بهم فشار ميده گفتم يه چيزي گفته باشم ديگه . گفتم اصلا ميدوني چيه من خودم از قصد رفتم زودتر نشستم كه گفتم شايد يه مرده خوش تيپي بياد بشينه بغلت كه اينطوريم شد . گفت اي شيطون يعني تو دوست داري مردا بيان بشينن بقلم يا منو ديد بزن . گفتم آره . گفت : ناراحتم نميشي ؟. گفتم : نه خوب اگه اونا تورو ديد بزنن منم زن يا مامانه مردمو ديد ميزنم . خوب با هم در ميشن ديگه . گفت خوبه حالا توجيه نكن . گفتم : مامان اصلا ميدوني از اين به بعد اگه تو تاكسي مرد بود تو اول بشين كه قشنگ استفاده كني اگه زن بود من ميشينم كه من استفاده كنم . گفت خوبه نظريه پردازم كه شدي . بعد همين جوري كه داشتيم راه ميرفتيم و مغازه هارو ميديديم مامانم گفت : پس واسه همين به من گفتي كه اين مانتو رو بپوشم كه از زيرش كرستم معلوم بشه . نه ؟ . گفتم آره مامان جون . گفت خوبه آدم شوهرش اونجوري تعصبي باشه پسرش اينجوري بي غيرت . گفتم خوب حالا كدومو دوست داري . ؟ گفت : هرچي باشه پسره بي غيرت بهتره تا شوهره تعصبي . واسه برگشت به خونه دو كورس بايد ماشين سوار ميشديم. كورس اول يه آردي به طورمون خورد كه دو تا مرد عقب بودن . مامان نشست عقب و من نشستم جلو . وقتي پياده شديم . گفتم : مامان جون استفاده كردي . ؟ گفت آره بابا پرس شدم . واقعا جا تنگ بودا . كورس دوم سواره يه پيكان شديم كه يه دختره عقب بود واقعا گوشت . چون نشسته بود شلوارش قشنگ رفته بود بالا . واقعا حشري كننده بود . من كه حسابي مالوندم بهش . بعد كه رسيديم به مقصد و پياده شديم مامانم گفت : چي شد حال كردي يا نه ؟ آره مامان عجب گوشتي بود . گفت يعني چي ؟ گفتم يعني جيگر يعني خوشگل خيلي باحال بود طرف . گفت : ببينم به منم گوشت ميگن . گفتم : مامان جون تو هنوز به درجه گوشتي نرسيدي . البته الانم خيلي باهالي ولي واسه اينكه گوشت بشي بايد يه ذره شلوارت بره بالاتر . لباسات چسبون تر بشه و آرايشتم بيشتر . اون موقع ديگه يه گوشت كاملي . گفت : پس بايد روش بيشتر كار كنم. بعد از چند لحظه گفت : راستي كامبيز تو دوست دختر داري ؟ گفتم به يه شرط جواب ميدم كه تو هم جواب سوال منو بدي . گفت باشه . گفتم آره با دو تا دختر دوست بودم ولي الان با جفتشون به هم زدم . گفتم : مامان حالا تو بگو قبل از ازدواج با بابا دوست پسر داشتي . گفت : اينو نميتونم جواب بدم . گفتم : بگو ديگه مامان ما كه حالا با هم راحتيم . گفت قول ميدي به كسي نگي . گفتم آره . گفت آره بابا من از شانزده سالگي دوست پسر داشتم . مثل تو هم بي بخار نبودم . دوست پسرام اونقدر زياد بودن كه حسابشون از دستم در رفته . گفتم : جدي ميگي مامان ؟ گفت : آره كامبيز جان . من جوونيم يه گوله آتيش بودم . گفتم : تو هنوزم يه گوله آتيشي مامان جون . خلاصه رسيديم خونه و داسان اصلي از جايي كه ما رسيديم خونه آغاز ميشه كه من اونو بعدا ميگم.
بعد از اينكه به خونه رسيديم مامانم روسريشو كه همون تو راه پله در اورد و تو خونه هم مانتوشو در آورد و شلوارشو در آورد و گفت مردم از گرما . همين جوري با شورت و كرست شروع كرد گشتن در خانه . ساعت نزديك دو بعد از ظهر بود گفتم : مامان امروز حموم آفتاب نميگيري گفت نه عزيزيم حال ندارم من ميرم بخوابم . رفت تو اتاقش كه بخوابه . منم سريع بلند شدم رفتم سمت كامپيوتر و dvd سوپري كه از رفيقم گرفته بودم رو گذاشتم و شروع كردم ديدن . بعد از چند لحظه كم كم دستم رفت سمت كيرم و شروع كردمش به ماليدن . كيرم هي بيشتر سفت ميشد و منم بيشتر حشري . نميدونم چي شد ولي احساس كردم يكي پشت سرمه . سرمو كه برگردوندم ديدم بله مامانم وايساده و داره نگاه ميكنه . كيرم در جا خوابيد . من خشكم زده بود كه مامانم گفت : ادامه بده . دوباره گفت : ادامه بده ديگه . گفتم : چيو ؟ . گفت : ماليدنتو . گفتم : نه نميخاد . گفتش : ادامه بده ميخام ببينم . منم از روي شلوار شروع كردم ماليدن . از خجالت سرمو نمي تونستم بگيرم بالا كه مامانم گفت : درش بيار ميخام ببينم . با تعجب گفتم : چي ميگي مامان ؟ گفت : بهت ميگم درش بيار . منم در آوردم و شروع كردم به ماليدن كه مامانم اومد پيشم و گفت نه از ماله بابات بزرگتره. بعد در كمال ناباوري ديدم دستشو دراز كرد و كيره منو گرفت و شروع كرد ماليدن . منم كه ديدم مامانم خودش پا قدم شده دستمو بردم سمت سينه هاش و گفتم مامان اجازه هست : آره عزيزم . و منم سينه هاشو از كرستش آزاد كردم و شروع كردم ماليدن . هر از گاهي هم نوكشو ليس هم ميزدم . تو اين مدت موفق به تست كردن لب هاي شيرين مامانمم شدم . مامانم گفت كامبيز جان بيا بريم رو تخت اونجا راحت تريم بلند شديم و رفتيم سمت تخت مامانم كه يه تخت دو نفره بود .رفتيم رو تخت و مامانم كيرمو دوباره گرفت و كرد تو دهنش خيلي باهال داشت ساك ميزد . انقدر باهال داشت ساك ميزد كه ديدم الانه كه آبم بياد به مامانم گفتم و بلند شد و رفت از كمدش يه اسپري آورد و زد به كيرم . گفتم : مامان جون مجهزيا . گفت چي كار كنيم ديگه . يه زره كه ساك زد گفت بسته ديگه حالا نوبت توئه . فقط زود باش كه الان ديگه بابات مياد . راست ميگفت ساعت سه و نيم بود و بابام نزديك چهارو نيم تا پنج ميرسيد خونه . گفتم : چيكار بايد بكنم . گفت : كسمو بخور . گفتم چشم . مامانم هنوز شرتشو در نياورده بود همين كه شورتشو كشيد پايين يه كس سفيد بدون مو جلوم ظاهر شد . منم با سر حمله كردم تو كسش و شروع كردم ليس زدن . مامانمم با دستش سرمو فشار ميداد تو كسش . اونقدر ليس زدم كه صداش در اومد و هي ميگفت : جونننننن بخور كامبيز جونممممممممم بيشتر بخور . عزيزم همش مال خودتههههههههههه و از اين حرفا . بعد از چند لحظه گفت بسه ديگه حالا ميخام بكني تو كسم . منم كه منتظر اين لحظه بودم سريع بلند شدم و كيرمو گرفتم سمت كس مامانم و اونم پاهاش رو داد بالا و خودش كيرمو گرفت و با دستش هدايت كرد سمت كسش . خيلي احساس خوبي بود آخه تا حالا تو كس نكرده بودم ولي نميدونم چر انقدر گشاد بود آخه سريع تا ته رفتش . منم شرع كردم به تلمبه زدن . اسپري هم اثر خودشو كره بود و اثري از اومدن آبم هم نبود . شدت تلمبه هام رو بيشتر كردم و وسطاي كار بودم كه جيغ و داد مامانم رفت بالا و تكوناشم بيشتر شد و فهميدم كه اون ارضا شده . چند تا ديگه تلمبه زدم و گفتم مامان ميتونم كونتم بكنم : گفت آره كامبيز كونمم بكن . من كيرمو كشيدم بيرون و در همون حالت كردم تو سوراخ كون مامانم . با چيزايي كه شنيده بودم فكر كردم بايد به سختي بره ولي در كمال تعجب به راحتي رفت تو و شروع كردم به تلمبه زدن . بعد از چند تا تلمبه احساس كردم آبم داره مياد و شدت تلمبه هام رو بيشتر كردم . مامانم كه فهميده بود آبم داره مياد گفت آبت داشت ميومد بكش بيرون كار دارم . منم همين طوري كه تلمبه ميزدم كيرمو كشيدم بيرون و مامانم خيلي سريع برگشت و كيرمو گرفت تو دهنش و شروع كرد ساك زدن و تمام آبمو خورد . من هميشه عاشق صحنه خوردن آب كير بودم . اصلا باورم نميشد كه الان مامانم داره آب كير منو ميخوره . بعد از مامانم تشكر كردم و گفتم مامان باز هم ميشه بكنمت گفت : آره عزيزم فقط قول بده ديگه جق نزني . گفتم : چشم مامان جون . بعد مامانمم زم تشكر كرد و گفت : دو هفته بود بابات منو نكرده بود بد جوري تو خماري بودم . بعدشم رفت سمت حمم تا دوش بگيره . منم رفتم دستشويي تا خودمو تميز كنم . تو دستشويي به اين فكر كردم كه بابام كه مامانمو كم ميكنه . بعدشم بابام تعصبيه اصلان كون هم نميكنه پس چرا انقدر كون و كس مامانم گشاده بعدشم مامانم آب كيره منم خورد . همين فكر ها رو ميكردم كه به اين نتيجه رسيدم گفتم لابد مامانم به افراده ديگه هم كس ميده چون اينكارا با ماهي دو بار كس دادن به بابام حاصل ميشه .
فرداي اون روز بعد از بلند شدن از خواب از اتاقم اومدم بيرون . ديدم مامانم تو آشپزخونه است يه دامن پاشه با يه كرست هم كه بسته . رفتم پيشش و سلام دادم مامانمم به گرمي جواب سلاممو داد . بعد صبحانه رو آماده كرد تا بخوريم . در حين خوردن صبحانه به من گفت : كامبيز جان ديروز خوش گذشت ؟ . گفتم : آره مامان جون راستشو بخاي من تا حالا سكس نداشتم . يعني دوست دخترامو ماليده بودم ولي تو كون يا كسشون نكرده بودم . دستت درد نكنه . راستي بازم ميتونم بكنمت كه ؟ خنديد و گفت : آره عزيزم بازم ميتوني بكني . بعد همين طور كه داشتم صبحانه ميخوردم گفتم : مامان يه سوال بپرسم . گفت : بپرس عزيزم . گفتم : مامان مگه بابا با تو كم سكس نميكنه ؟ گفت : چرا ماهي دو بار بيشتر نميشه . گفتم: خوب تعصبي هم كه هست تو كونتم كه اصلا نميكنه آبشم تو دهنت كه نميريزه . گفت : آره درسته . گفتم : خوب پس تو چجوري انقدر سوراخ كونو كست گشاده و انقدر هم راحت آبمو تو دهنت خالي كردي . گفت : سوراخ كون و كسم طبيعيه ماله همه انقدريه تو چون تا حالا سكس نكردي اندازشو نميدوني . گفتم : مامان درسته سكس نداشتم ولي ميدونم كه طبيعي نيستش . گفت : خوب حالا كه چي ؟ گفتم : يه چيز بگم ناراحت نميشي .؟ گفت : نه . گفتم : مامان تو با افراد ديگه هم سكس ميكني . ؟ گفت : نه اصلا من به بابات خيانت نميكنم . گفتم : مامان جون من كه خودم تو رو ميذاشتم طرفه مردها تو تاكسي بشيني كه تماس بدنتو با يه مرد غريبه احساس كنم . حالا اگرم بفهمم كه تو با يه مرد غريبه سكس داشتي كه بيشتر حال ميكنم . حتي دوست دارم كس دادنتو از نزديك ببينم . گفت : يعني تو ناراحت نميشي اگه بفهمي من با يه نفر سكس داشتم . من گفتم : نه مامان جون ناراحت چيه كلي حالم ميكنم . مامانم گفت : آخه واسه چي اينجوري ميشي ؟ گفتم : نميدونم مامان جون دست خودم نيست از خيلي وقت پيش دوست داشتم يه همچين چي زيرو ولي حتي فكرشم نميكردم يه روز بشينم در اين باره باهات صحبت كنم . ميدوني وقتي تو خيابون مردها و پسر ها بهت نگاه ميكردن كيرم شق ميكرد . بعد گفتم : خوب چي شد حالا به فرد ديگه ايي هم دادي ؟ مامانم گفت : حالا كه اينقدر با حالي اگه قول بدي به كسي نگي بهت ميگم . گفتم : قول ميدم بگو مامان . گفت : آره من سكس دارم . گفتم : با كي ؟ گفت : با هركي حال كنم . فرد خاصي نيستش . گفتم : پس سوراخ هاي گشادت ديدي به خاطر اينه . گفت : سوراخ كونمو كه دوست پسرام قبل از ازدواج گشاد كردن . كسمم كه بعد از ازدواج گشاد شده . البته اينا همش تقصير باباته از بس منو نكرد مجبور شدم بدم . حالا هم ديگه عادت كردم . گفتم : خوب آخرين بار كي دادي مامان جونم ؟ گفت : ديروز به تو دادم . گفتم : نه جدي ميگم بگو ديگه . گفت : دو هفته پيش به بابات . گفتم : اه بگو ديگه . گفت : راست ميگم ديگه هر روز كه كس نميدم . آخرين بار دو هفته پيش به بابات دادم ولي راستشو بخاي . بعد مامانم يه مكث كرد . گفتم : خوب چي ؟ گفت : هفته پيش واسه يه پسره ساك زدم . گفتم : كجا ؟ كي ؟ چه جوري . گفت : چه خبرته نميتونم بگم كه . گفتم : تو رو خدا بگو ديگه مامان . گفت : كار دارم نميشه . گفتم : بگو ديگه يه ذرشو . گفت : به بابات چيزي نگيا . گفتم : نه مطمئن باش. گفت : هفته پيش يادته رفته بودم ميدون انقلاب . گفتم : آره گفت : ساعت ده صبح كارم تموم شد ميخاستم برگردم . رسيدم جلوي سينما پارس ديدم داره فيلمه رئيس رو نشون ميده . رفتم ببينم سانساش كي هست . رفتم جلوي گيشه سانسارو ديدم . بعد از يه پسره كه داشت بليط ميخريد پرسيدم ببخشيد بليطش چنده ؟ پسره برگشت بهم گفت : 1500 تومان . منم يه دفعه از دهنم در رفت گفتم : چقدر گرون . پسره دوباره برگشت يه نگاه بهم كرد گفت : ميخاي مهمونه ما باش . من كه تازه فهميدم چي گفتمو پسره چي گفته پيشه خودم گفتم بزار برم باهاش فيلمو ميبينم بعدشم ميرم خونه ديگه پسره كه نميخورتم . بعد با عشوه گفتم : نه ممنون مزاحم نميشم . گفت : مزاحم چيه خانم بگيرم براتون بليط . گفتم : اگه زحمتي نيست بگير . اونم يه بليطه ديگه گرفتو با هم رفتيم تو سينما . نشستيم رو صندلي . جات خالي كامبيز از همون لحظه نشستن تنشو ماليد به تنم. گفتم : خوب حالا بقيشو بگو . گفت : بسته ديگه . گفتم : اذيت نكن مامان بگو . گفت : هيچي نشستيم رو صندلي . هنوز يه ربع مونده بود تا فيلم شروع بشه . خودشو هي ميماليد بهم . يه ذره چرت و پرت صحبت كرد و بعد گفت : خانومم اسمت چيه ؟ گفتم : ويدا . اسمه تو چيه ؟ گفت : حسين . بعد همين جوري كه شسته بوديم احساس كردم داره سينه هامو ديد ميزنه . منم واسه اين كه بيشتر اذيتش كنم گره روسريمو باز كردم و گفتم : واي چقدر هوا گرمه و چون طبق معمولم زير مانتوم فقط كرست داشتم سفيدي پوست بالاي سينه هام پيدا شد . و ديد زني حسين هم بيشتر . گفتم : خوب حسين آقا چند سالته ؟ گفت : بيست و شش سالمه . گفتم : زن داري . گفت : نه بابا زن چيه ديگه . گفت : تو چند سالته . گفتم : چند ميخوره ؟ گفت‌: فكر كنم سي و هشت يا سي و نه سالته . منم كه ديدم اينجوري ميگه و پنج سال سنمو آورده پايين گفتم : آفرين سي و هشت سالمه بعد گفت : تو چي شوهر كردي . گفتم : آره . دستمو آوردم بالا و حلقمو نشون دادم گفتم : اينو مگه نديدي شيطون . داشتيم صحبت ميكرديم كه يارو اومد گفت بياين تو فيلم الان شروع ميشه .
رفتيم داخل . فيلم رئيس تو سالن شماره 2 سينما پارس در حال نمايش بود و اون سالن هم كلا يه جوري بود كه جاي تنگ و تاريك زياد داشت . سانس هم كه اولين سانس صبح بود واسه همين 20 نفرم تو سالن نبودن . حسين بهم گفت كه بريم اونور و منو برد يه جاي خلوت و گوشه كه كسي هم اطرافمون نبود . 2 دقيقه بعد فيلم شروع شد و چراغ ها هم خاموش . ديگه حتي يك متري خودمونم نميديديم چه برسه به اينكه كسي بخواد ما رو ببينه تازه نزديك ترين آدم به ما حداقل 6 يا 7 متر فاصله داشت و رديف هاي ديگه هم بود و تو رديف ما نبود . فيلم با بلند شدن پولاد كيميايي از لاي آشغال ها و زباله ها شروع شد . هنوز ده دقيقه از فيلم نگذشته بود كه احساس كردم داره با نوك انگشتش روي رونه پام رو نوازش مي كنه . با دستم دستشو پس زدم ولي بعد از چند دقيقه دوباره و اين دفعه بيشتر شروع كرد با انگشتش نوازشم كردن . راستش من خودمم داشتم حالي به حالي ميشدم و اين دفعه گذاشتم كارشو بكنه . چند دقيقه كه داشت با انگشتش نوازشم ميكرد ديگه انگشت تبديل به دست شده بود و با دستش داشت كارش رو ادامه ميداد . حسين وقتي ميديد كه ديگه چيزي بهش نميگم جراتش بيشتر ميشد و بيشتر اين كارو ميكرد تا اينكه ديدم دستشو از رونه پام برداشت و انداخت دور گردنم و گفت بذار اين طوري فيلم رو ببينيم و همين كارشم باعث شد كه روسريم بيفته روي شونم . باز دوباره با دستش شروع كرد مالش دادن كه گفتم : بذار فيلم رو ببينيم حسين . گفت : اذيت نكن ويدا جون فيلم بازم ميشه اومد ديد و يه دفعه دستشو از زير دست چپم رد كرد و سينم رو گرفت . من كه نفسم بند اومد چند لحظه وايساد و ديد كه اعتراضي نكردم دوباره شروع كرد مالش سينم بعد دست راستشو آورد جلوي مانتوم و گفت : اجازه هست بازش كنم ؟ گفتم : كسي نبينه ؟ گفت : نه همه حواسشون تو فيلمه . و دكمه بالايي مانتوم رو باز كرد و در گوشم گفت : از يه ساعت پيش كه جلوي گيشه ديدمت تو كف اين سينه هاتم . منم كه ديگه داغ داغ كرده بودم خودمو كامل در اختيارش گذاشته بودم . دستشو كرد تو مانتوم و سينه هامو به دست گرفت و از كرستم درش آورد و ميماليد . منم ديدم همين جوري كه نميشه نشست با دست راستم كيرشو از رو شلوارش ماليدم . كيرش از رو شلوار هم معلوم بود بزرگ . من كيره اونو ميماليدمو اونم سينه هاي منو . بعد از چند لحظه دست از سينه هام برداشت و دستشو كرد تو شلوارم و سريع رسوند به كسم و شروع كردش به ماليدن . خيلي باحال داشت ميماليد من ديگه داشتم ارضا ميشدم . دستمو از رو كيرش برداشته بودم و چشمهام رو هم بسته بودم و لذت ميبردم . فقط چون نميتونستم جيك هم بزنم خيلي سخت بود . همينطور كه داشت مالش ميداد منم دستمو گذاشتم رو دستش و فشار دادم به كسم و يه تكون خوردمو ارضا شدم . همه شلوار و شرتم آب كسي شده بود . دست حسين هم كثيف شده بود كه ماليدش به صندلي . من ديگه شهوتم خوابيده بود كه ديدم حسين كيرشو از شلوارش در آورد و ميگه بخورش . اگه قبل از اينكه ارضا شده بودم بهم ميگفت بخور ميخوردم ولي اون موقع نخوردم گفتم اينجا نميخورم . كيرش همون جوري كه فكر ميكردم بزرگ بود گرفتمش تو دستم و باهش ور رفتم . حسين گفت : پس بريم تو دستشويي برام ساك بزن . گفتم : يه وقت كسي نياد ببينه ؟ گفت : نه الان دو تا سالن دارن فيلم نشون ميدن كسي نيست . بعد گفت : من الان ميرم تو هم چند دقيقه ديگه بيا . اون رفت و منم وضعمو مرتب كردم و 5 دقيقه بعد رفتم سمت دستشويي . دستشويي هاي سينما پارس حدود سي تا پله ميخوره و ميره پايين و واقعا جاي مخوفي هست . وقتي رسيدم جلوي درب دستشويي ديدم وايساده دستمو گرفتو كشيد تو قسمت مردونه . گفتم : اينجا كه مردونست . گفت : خوب كجا بريم ؟ منو كشوندو برد تو آخرين دستشويي كه از دره اصلي هم فاصله داشته باشه . رفتيم تو و درو بستيم . خيلي سعي كرد منو بكنه ولي گفتم فقط ساك ميزنم . اونم ناچار قبول كرد . كيرشو در‌آورد و منم نشستم رو دوپا و شروع كردم ساك زدن . كيرش هم كلفت بود هم خيلي سفت . خيلي داشت بهم حال ميداد واسه همينم قشنگ براش ساك زدم . از طرز حركاتش معلوم بود كه آبش داره مياد واسه همين تا اومدم كيرشو در بيارم كه ديدم آبش پاشيد تو دهنم . آب كيرش تموم شدني هم نبيد تمام دهنم پر شده بود . منم نميتونستم در بيارم چون ميريخت رو لباسام و كثيفش ميكرد واسه همينم مجبور شدم همه آب كيرشو قورت بدم . كيرشو از دهنم كشيد بيرون و همين طوري كرد تو شلوارش و يه تيكه كاغذ از جيبش در اورد و روش يه چيز نوشت و گفت اين شماره منه بازم حوس كير كردي بهم زنگ بزن و رفت بيرون . پيش خودم گفتم : اين چرا انقدر سريع در رفت نكنه ترسيد . هيچي منم همون جا نشستم و شاشمو كردمو و برگشتم بيرون و دهنمو شستم كه نظافتچي دستشويي اومد بيرون و گفت : خانم اينجا قسمت مردونه است . منم گفت : ببخشيد حاج آقا حواسم نبود اشتباه اومدم . برگشتم سمت سالن . هرچي دنباله حسين گشتم نديدمش فكر كنم اصلا از سينما رفت بيرون . منم نشستم و ده دقيقه آخر فيلم كه داريوش ارجمند بازي داره رو ديدم و برگشتم خونه . خوب حالا بگو حست چيه كامبيز جان . من گفتم : عالي بود مامان كاش منم اونجا بودم و همه اينا رو از نزديك ميديدم . يعني ميشه يه بار اينا رو از نزديك ببينم . گفت : اگه بچه خوبي باشي اونم ميشه بعد گفت : يه وقت جلوي بابات چيزي از دهنت نپره بيرون . گفتم : چرا ميرم به بابا ميگم مامان جون داشت كيره حسين آقا رو تو سينما ساك ميزد . گفت : گفتم كه حواست باشه سوتي ندي.
بعد از اون جريان چند روز گذشت و چند باري با مامانم سكس داشتم . يه روز كه تو خونه نشسته بوديم و داشتيم صحبت ميكرديم گفتم : مامان تا حالا با چند نفر سكس داشتي كه گفت : نميدونم چون نشمردم . گفتم : حدودا . گفت : خوب قبل از ازدواجم كه به دوست پسرام كون ميدادم شايد 10 يا 12 نفر ميشدن . بعد از ازدواج هم كه ديگه حسابش از دستم در رفته چقدر كس دادم .. بهم گفت : كامبيز يادته گفته بودي دوست داري سكس منو ببيني گفتم : آره گفت : تو بچگي هات زياد ديدي . آخه تا سه چهار سالگيت با خودم ميبردمت وقتي ميخاستم سكس كنم با كسي . با خنده گفتم : پس اين علاقه من به خاطر دوران بچگي بود . بعد گفتم : مامان تا حالا از راه سكس چيزي هم در آوردي ؟ گفت : آره با خيلي ها كه سكس ميكنم چون بيشترشون مغازه دارن يه چيزي بهم ميدن . طرف لباس فروشي داره لباس ميده يا بلور فروشي داره بلور ميده . تازه يه بارم با يه پروتئني بودم يادته چقدر سوسيس كالباس مياوردم خونه ؟ گفتم : آره بابا يادمه . بعد گفتم : مامان تا حالا از سكس پول هم درآوردي ؟ گفت : آره البته من نميخاستما خودشون ميدادن . گفت: بله خوب شما كه نميخاستيد خودشون ميدادن . گفتم : يه چيز بگم ناراحت نميشي ؟گفت : نه گفتم : ببخشيدا ولي اينا كه همش مشخصات يه جنده است . گفت : تو هر جور راحتي فكر كن . خلاصه گذشت تا غروب شد و بابام اومد . و خبري داد كه باعث شد منو مامانم غرق در شادي بشيم و اونم اين بود كه بابام از فردا به مدت دو ماه ميره تبريز ماموريت. ازش پرسيديم كه چه طور يه دفعه قرار شد فردا بري كه گفت : قرار بود همكارم بره كه سكته كرد و منو جاش مي فرستن . خلاصه فردا شد و بابا رو راه انداختيم و اومديم خونه . وقتي رسيديم خونه به مامانم گفتم : مامان تو اين دو ماه ميخام جندگي رو به حد اعلا برسوني . مامانم گفت : من تا حالا بعد از ازدواجم يه هفته هم تنها نبودم حالا دو ماه ميشه عشق و حال كرد . من همون جا لبمو چسبوندم به لب مامانم كه گفت : الان حال سكس ندارم گفتم : من بايد ارضا شم خيلي حشريم . گفت : پس بده برات ساك بزنم . كيرمو در آوردم و قبل از اينكه مامانم ساك بزنه گفتم : مامان ميشه با مانتو روسري ساك بزني . گفت : واسه چي ؟ گفتم : همينجوري . رفت و مانتو روسريشو پوشيد و اومد و شروع كرد كيرمو ساك زدن . خيلي با حال ساك ميزد انگار تمام درون كيرمو ميخاست بكشه بيرون گفتم : مامان جون اين دفعه هم آبمو ميخوري . گفت : آره پسره گلم . گفتم : قورتشم ميدي ؟ گفت :‌ آره عزيزم . گفتم : آب كير خوردنو دوست داري . گفت : اره چون هم مقويه هم حال ميده . دوباره شروع كرد ساك زدن . ديگه نزديك اين بود كه آبم بياد گفتم : مامان يه لحظه وايسا . رفتم از آشپزخونه و يه كيك از اين تي تاب ها آوردم و گفتم : مامان جون حالا كه انقدر آب كير رو دوست داري واست جايزه آوردم . آب كيرمو ميريزم رو اين كيك بعد ميدمش كيك و آب كيرو با هم بخوري . مامانمم گفت : آخ جون و كيرمو دوباره گرفت دهنش و شروع كرد ساك زدن . ديگه آبم داشت ميومد كه گفتم بسه . كيرمو از دهنش در آوردم و كيك و گرفتم جلوي كيرم و اونم با دستش شروع كرد برام جق زدن و بعد از چند تا حركت دست فوران آب كيرم بود كه روي كيك پاشيده مي شد . بعد از تمام شدن آب كيرم . گفتم : مامان حالا نوبت توئه . كيك و بخور كه خيلي مقويه . مامانم آب كير رو رو كل سطح كيك پخش كرد و همين طور كه من نگاهش مي كرم ديدم اولين گاز رو به كيك آب كيري زد و با ولع خاصي اونو جويد و قورتش داد . چهار پنج گاز ديگه به كيك زد و كل كيك رو خورد .

÷رستار مامان بزرگ

وقتی که صحبت مامانم با تلفن که با مامان بزرگم صحبت میکرد تموم شد رو به من کرد و گفت:_پاشو برو یه ذره خرید کن برو پیش مامان بزرگت._واسه چی؟_اون پرستاره قراره که امروز بیاد_پرستار کیه دیگه؟_ای بابا.مگه خبر نداری؟_از چی؟_واسه مامان بزرگت پرستار گرفتیم._چرا نمیاد پیش ما زندگی کنه؟_به خدا صد بار بهش گفتم ولی حاضر نمیشه بیاد.میگه نمی خوام مزاحمتون بشم.از طرفی خونه ای تو توش باشی دیگه نمیشه که مامان بزرگت بیاد!!_چرا…؟_هیچی. وقتی که صدایه ضبط رو تا آخرش زیاد میکنی!!همسایه ها از سر درد میان در خونه شکایتت رو میکنن!!چه برسه به اون بنده خدا._خوب بابا…تو هم که همش منتظری که یه چی بشه گیر بدی به ما… ولمون کن دیگه!!حالا چی باید بخرم؟_وایسا الان واست لیست میکنم…لیست رو گرفتم و رفتم بیرون.خرید کردم و رفتم خونه مامان بزرگم در رو باز کردم و رفتم تو.مامان بزرگم تو آشپز خونه بود._سلام خانوم خوشگله!!_سلام مادر.خوبی؟_من خوبم.تو خوبی؟_منم خوبم._این جا چیکار میکنی؟_این دختره میخواد بیاد.گفتم یه چایی واسش بزارم._دختره کیه؟_پرستارم دیگه…_آها…_یکی از همسایه ها بهم معرفیش کرد.بنده خدا وضع زندگیشون یه کمی ضعیفه این دختره با سه تا داداشاش کار میکنن تا زندگی رو بچرخونن._ببین مامانی من میخوام برم باید برم یه جایی کار دارم.بازم بهت سر میزنم.دو سه هفته ای که گذشت یه دفعه به سرم زد که پاشم برم خونه مادر بزرگم این پرستاره رو ببینم. طبق معمول تا رسیدم دم خونه مادر بزرگم کلید انداختم و در رو باز کردم و رفتم تو. جلویه در یه جفت کفش زنونه بود تو نمیری فهمیدم که پرستارست. وقتی که رفتم تو مادر بزرگم رو دیدم که سر جایه همیشه گیش خوابیده.ولی… پرستاره کو…؟یه دفعه نگاهم به در اتاق افتاد.یواش رفتم جلو و در و یه ذره باز کردم.دیدم لخت واساده جلویه آینه و داره شرت و کرستش رو تنش میکنه.مثل این که تازه خریده بود.یه شرت و کرست سفید.یواش رفتم بیرون خونه و زنگ زدم.بعد از چند لحظه پرستاره اومد پشت آیفون…_کیه؟_منم._شما؟_من خودم هستم!!_خودم کیه؟_باز کن. اومدم مامان بزرگم رو ببینم._اوا خدا مرگم بده ببخشید نشناختم ها…_(یواش گفتم)چرا مرگ؟حیف نیست اون هیکلت بره زیره خاک!!_چیزی گفتین؟_نه…نه… با خودم بودم. خانوم شما با تلفن که با من صحبت نمی کنین باز کنین دیگهدر و باز کرد و دوباره رفتم تو.اومد دم در یه چادر سفید سرش بود که به راحتی میشد سینه هاش و پاهاش رو دید. اومد جلو_سلام آقا…._گفتم که من خودم هستم_یه لبخندی زد و گفت : سلام آقایه خودم_سلام خانوم خودم!! نه… چیز… ببخشید… یعنی سلام خانوم پرستار خوبین؟_بازم یه لبخندی زد و گفت : ممنون.خوبم. بفرمایینرفتم تو هنوز مادر برزگم خواب بود. رو به من کرد و گفت…_میخوایین بیدارشون کنم؟_نه… نه… اصلا.خیلی وقته که خوابه؟_حدود 1 ساعتی میشه.بهش قرص خواب دادم._پس حالا حالا ها خوابه…_بله_اگه میشه یه چیزی بیارین من بخورم.آخه منم سن و سالی ازم گذشته نمی تونم زیاد راه برم.خسته میشم!!_بله.شما که تو این سن و سال اینقدر حاضر جوابین وقتی که جون بودین چی بودین!!تا رفت یه چایی برام بریزه منم رفتم تو اتاقی که داشت شرت و کرستش رو تنش میکرد.یه ذره از شورتش از تو کشو زده بود بیرون. کشو رو باز کردم هر دو تاش رو آوردم بیرون.بو کردم.انگار که تو شرتش عطر میزاره.بویه قشنگی میداد.شرت رو مالیدم به کیرم تا اونم یه فیضی ببره!! بی چشم و رو تا شرت خورد بهش سریع دوباره شروع کرد به آنتن دادن!!. داشتم با شرت و کرست حال میکردم که یه دفعه بی اخیار چشمم باز شد و دیدم که دختره واساده دم در و داره منو نگاه میکنه…نمیدونستم که باید خجالت بکشم یا نه؟ سینی چایی رو گذاشت زمین و اومد به طرف من…_واسه چی اومدین تو این اتاق؟_همین طوری.میخواستم چیزی بردارم._حتما اون چیز هم سوتین منه!!_دیدم که کشو بازه منم خواستم ببندمش که…_نمی خواد چیزی بگین.خدا رو شکر هم که کم نمی آری_اصلا تو ذات من چیزی به نام کم آوردن نیست_دوستشون داری؟_چی رو؟_همینایی که دستته!!؟_ها… آره.ببین چه آدم هایی پیدا میشن.خودش رو میخورن پوستش رو میندازن واسه بقیه!!خنده ای کرد و اومد من رو بغل کرد.(منم که گفته بودم هیچ وقت از هیچی کم نمی آرم) بغلش کردم و شروع کردم به بوسیندن گردنش.چادرش داشت از رو سرش لیز میخورد و آخرش هم افتاد رو زمین.دستم یه ذره سرد بود بردم زیر لباسش و کمرش رو می مالوندم. یه آه نازی کشید و خوابید رو زمین و من رو هم کشید رویه خودش.لبام تو لباش بود و داشتم لباش رو میخوردم.دستش رو برد سمت کیرم.داشت از رو شلوار کیرم رو می مالید.یه غلطی زد و من رو گذاشت زیر و خودش اومد رو من.پیرهنم رو باز کرد.رفت سراغ سینه هام.تا حالا کسی برام این کار رو نکرده بود.داشت سینه هام رو میخورد و گاهی هم موهایه سینه ام رو میبرد تو دهنش.داشتم حال عجیبی میکردم.رفت پایین و شلوارم رودر آورد و داشت از رو شرتم کیرم رو میلیسید.دیگه نمیتونستم صبر کنم.شرتم رو در آوردم و با چشمام بهش اشاره کردم که شروع کنه.اول از تخمم شروع کرد.اومد بالاتر و رفت سراغ کیرم.آه… چه ساکی میزد.مثل وحشی ها افتاده بود به جون کیرم.بعد از چند دقیقه بلندش کرد و خوابوندمش و رفتم روش…یه راست رفتم سراغ سینه هاش و کرستی که تازه تنش کرده بود رو در آوردم و افتادم به جونش.خیلی حشری شده بود.موهام رو گرفته بود تو دستش و سرم رو به سینه هاش فشار میداد.بعد سرم رو به طرف پایین حول میداد.منم رفتم پایین تر و دامنش رو دادم بالا.کسش عجب چشمکی بهم میز.شرتش رو زدم کنار.اول کسش رو بو کردم بویه شرتش رو میداد.کسش یه کم خیس شده بود.با این حال شروع کردم به خوردنش.زبونم رو انداخته بودم وسطش و چشمام رو هم بسته بودم…بعد از مدتی بلند شدم و اون رو هم پشت به خودم قرار دادم.کیرم رو گذاشتم دم کسش و یه دفعه حول دادم تو…کم کم عقب جلو کردن رو شروع کرده بود.چشمم به شرت و کرستی افتاد که از کشو برداشته بودمشون.شرتش رو انداختم دور گردنم و کرستش رو هم کردم و تو دهنم و با دندونام نگرشون داشتم. آبم داشت می اومد.کیرم و کشیدم بیرون و آبم رو ریختم رو کمرش…بعد از چند لحظه بر گشت و یه نگاهی بهم انداخت و گفت:_خیلی حال داد… مگه نه؟_آره کس طلا… خیلی حال داد_اون رو چرا انداختی دور گردنت؟_هیچی… همین طوریبلند شدیم و خودمنون رو جمع و جور کردیم و از اتاق رفتیم بیرون.مامان بزرگم هنوز خوابیده بود…._نگفتی اسمت چیه؟_20بار گفتم که.من خودم هستم!!_لوس نشو دیگه.اگه لوس بشی دیگه کسم تورو دوست نداره ها!!_من قربون او کس خوشگلت برم… بابک… اسمم بابک._می مردی این رو زود تر بگی.منم نازنین هستم.از اون ماجرا 3 ماه میگذره الان مادر بزرگم فوت کرده و ولی من هنوز با نازنین هستم

الهام دختر داییم

یه دختر دائی داشتم اسمش الهام بود. دختر باریک و نسبتاً قدبلند که اهل حال هم بنظر می رسید. خونشون تو شهرستان بود و ما بعضی وقتها مسافرت می رفتیم خونشون. با اینکه 3، 4 سال از من کوچکتر بود ولی چندان سعی نمی کرد پروپاش رو از من پنهون کنه. عمدتاً دامن می پوشید و ساق پاش کاملاً پیدا بود و وقتی می خواست بشینه یا بلند شه تا شورتش رو هم می شد دید. اتفاقی که می‏خوام براتون تعریف کنم به یه تابستون که ما چند روزی خونه اونها بودیم برمی‏گرده. حموم اونها طبقه پائین قرار داشت و یه پنجره کوچک برای تهویه هوا به سمت راهرو داشت بطوریکه اگه کسی یه صندلی زیرپاش می‏ذاشت و پنجره هم نیمه باز بود براحتی می‏شد توی حموم رو دید زد. اونروز خانواده من برای دید و بازدید رفته بودند بیرون و من خونه مونده بودم. الهام هم تازه رفته بود حموم. تلفن زنگ زد و دائیم و زن دائیم به من گفتند که یکساعتی میرن بیرون و برمی‏گردند. تصورش رو بکنین که من حشری تو خونه تنها بودم و الهام هم رفته بود حموم. یواشکی رفتم پائین تا ببینم دریچه باز است یا نه. با دلخوری دیدم که دریچه کاملاً بسته‏س. برگشتم بالا و رفتم سراغ کمد لباس الهام. می‏خواستم یه دیدی به لباس زیراش بندازم. یه شورت توری سفید پیدا کردم و شروع کردم به لیس زدن و بوئیدن. کیرم هم حسابی شق کرده بود و آب اولیه اش هم جاری شده بود. شورت رو به کیرم چسبوندم و آبم رو با اون خشک کردم. دوباره شورت رو تا کردم و گذاشتم تو کمد. دوباره رفتم پائین تا ببینم دریچه باز است یا نه. با خوشحالی متوجه شدم که پنجره کوچک تا نیمه باز شده است. در حالیکه دست و پام می لرزید یه صندلی برداشتم و به آرامی و بدون اینکه صدائی تولید کنم رفتم گذاشتم زیر پنجره. به آرومی بالا رفتم و یه نیم نگاهی داخل حموم انداختم. الهام پشتش به من بود و هنوز شورت پاش بود ولی سوتین رو درآورده بود. داشت زیر دوش آب خودش رو ماساژ می داد. سینه‏های تازه-برجسته و نورسش لب و لوچه هر آدم تشنه لبی رو آویزون می کرد. چی می شد اگه من می‏تونستم سینه هاش رو تو دهنم میک بزنم. داشت با سینه هاش بازی می کرد. کیرم حسابی سفت شده بود و کاملاً ملتهب بود. شامپو رو برداشت و شروع کرد به شستن موهاش. از زیر شورت کیرم رو گرفتم و در حالیکه نگاش می‏کردم اونو نوازش می‏دادم. پاهام داشت می لرزید و کم مونده بود که از روی صندلی بیفتم. لرزش پاهام و صدای حاصل از صندلی باعث شد که در یک آن برگرده و به پنجره نگاه بیندازه. من هیچ فرصتی نداشتم تا خودم رو پنهون کنم. بدنم هم کاملاً سست شده بود و اختیار انجام هیچ کاری رو نداشتم. اتفاقی که نباید می‏افتاد افتاد. الهام من رو دید که دارم از پنجره حموم اونو دید می‏زنم. در یک لحظه انگار دنیا رو سرم خراب شد. چه آبروریزی می‏شد اگه بقیه می‏فهمیدند. اما عکس‏العمل الهام برام جالب بود. بدون اینکه خودشو گم کنه شیر آب رو بست و رفت سمت درب حمام اونو نیمه باز کرد. حتماً منظورش این بود که من برم تو. به زحمت و با دلهره از صندلی اومدم پائین و در حالیکه کیرم راست شده بود رفتم سمت درب حمام. با دودلی داخل حموم رو سرک کشیدم. دیدم الهام تو چهارچوب بین رختکن و حمام واستاده و منتظر من. با انگشت و با یک حالت جنده‏وار به من اشاره کرد که برم تو. با تردید و با آهستگی رفتم تو. سریع اومد و درب رو پشت سرم بست. با اشتیاق یک نگاهی به برآمدگی جلوی شلوارم انداخت و با دست اشاره کرد که روی پیشخون رختکن بشنیم. دیگه ترسم ریخته بود و از اینکه با یه حرفه‏ای طرف بودم احساس راحتی می‏کردم. با طنازی خاصی شورت خیسش رو درآورد و انداخت یه طرف. کسش پر مو بود و رغبتی رو در آدم برای خوردنش ایجاد نمی کرد. بیشتر سینه ها و کونش بود که آدم رو حشری می‏کرد. اومد روبروم و جلوی پام زانو زد و با دو دست از طرفین سعی کرد که شلوار و شورتمو باهم دربیاره. همین کارو کرد و کیر شق شده من جلوی صورتش تلوتلو می‏خورد. از آخرین باری که shave کرده بودم حدود یک‏ماهی می‏گذشت و حسابی پرمو شده بودم. الهام هم همین موضوع رو فهمید و سریع بلند شد و با یه تیغ یکبار مصرف و ژل shaving برگشت. شلوار و شورتم رو به کل از پام درآورد و لای پام رو از هم باز کرد. ژل رو اطراف کیرم و لای پام زد. با دست اونو مالید تا حسابی کف کرد و با تیغ شروع کرد به تراشیدن. چنان حرفه‏ای اینکارو می‏کرد که آدم فکر می‏کرد اینکاره‏س. با یه دست، گردن کیرم رو چسبیده بود و با دست دیگه‏ش داشت کیرم رو می‏تراشید. حسابی اطراف و روی کیرم رو تراشید و ازم خواست تا به پشت برگردم و دولا شم تا لای کونم رو هم بتراشه. همین کارو کردم و از کف لای پام استفاده کرد تا اطراف کونم رو بتراشه. لذت زایدالوصفی داشتم و حیف که خیلی زود تموم شد. بهم گفت پیرهنت رو درآر تا حسابی بشورمت. پیرهنم رو درآوردم و با هم رفتیم تو حموم. سریع دوش رو برداشت و شروع کرد به شستن پروپای من. دو دفعه از شامپو بدن استفاده کرد و حسابی کیرم و سوراخ کونم رو شست و تمیز کرد. همه اینکارها حدود 10 دقیقه طول کشید. کیرم همچنان شق بود و گاهی به بدنش می خورد و ملتهب می‏شد. سریع منو دوباره به سمت رختکن هدایت کرد و با یه حوله کوچک لای پام رو خشک کرد. عجب کیری شده بود. تمیز و تراشیده و حسابی شق‏شده. جلوم زانو زد و شروع کرد با نوک زبون با سر کیرم بازی کردن. تا زبونش به سر کیرم خورد انگار یکهو یه پالسی از تمام بدنم جریان گرفت که بسیار لذت‏بخش بود. سر کیرم رو مثل آب نبات تو دهنش گرفته بود و داشت میک می‏زد. یواش یواش مقدار بیشتری از کیرم رو تو دهنش جا داد. حواسش به قسمت حساس زیر سر کیرم بود و می دونست که اگه با اونجا زیاد ور بره ممکنه آبم زود جاری شه. به سختی خودمو داشتم کنترل می‏کردم. کیرم تا نصفه تو دهنش بود و هر 7، 8 ثانیه یکبار کل کیرم رو تو دهنش جا می داد و خارج می‏کرد. دید که دارم له‏له می‏زنم کیرم رو ول کرد و رفت سراغ تخمام. با یه دست سر کیرم رو گرفته بود و خیلی آروم نوازش می‏کرد و با دست دیگه‏ش حدفاصل بین تخمام و سوراخ کونم رو نوازش می‏داد و با زبونش هم به تخمام حال می‏داد. آب اولیه‏م جاری شده بود و با دست اونو به کل کیرم می‏مالوند. دوباره اومد سراغ کیرم. کلش رو تو دهنش جا داد و شروع کرد به بالا و پائین رفتن. از فرط هیجان و شهوت هیچ کاری نمی‏تونستم بکنم. فقط از دستام تکیه‏گاهی برای خودم درست کرده بودم و لای پام رو هم تا جائی که می تونستم باز کرده بود. وقتی صدای آه و اوهم بلند می‏شد کیرم رو از دهنش خارج می‏کرد تا حساسیت من کاهش پیدا کنه. بعد از چند ثانیه دوباره شروع می‏کرد. از پائین و تخمام شروع می‏کرد به لیس‏زدن تا سر کیرم. چند بار پشت سر هم این کار رو کرد که خیلی هیجانی بود. دیگه قادر نبودم خودمو کنترل کنم. یه مقدار منی از سر کیرم زده بود بیرون. با نوک زبون یه ذره مزه‏مزه کرد و بعد سر کیرم رو مثل بستنی کیم میک زد. ناخودآگاه با سروصدای زیاد تمام آبم رو تو دهنش خالی کردم و اونم با اشتیاق نذاشت یه ذره از آبم هدر بره. احساس کردم تو عمرم اونقدر آب رو یه جا تخلیه نکرده بودم. خیلی شهوانی و هیجان انگیز بود. دست‏بردار کیرم نبود و همین جور باهاش ور می‏رفت که دیگه یواش یواش کیرم خوابید. بلند شد و در حالیکه زبونش رو دور و بر لبش می‏چرخوند گفت پاشو بورو که الانه که برگردن و آبروریزی بشه. با رخوت خاصی گفتم منم می‏خوام … نذاشت حرفم رو ادامه بدم و سریع گفت: وقت زیاده؛ باشه برای بعد. با سستی و رخوت فراوان لباسام رو پوشیدم و رفتم بالا. حدود 15 دقیقه بعد دائیم و زن‏دائیم باهم برگشتن و من خودم رو مشغول دیدن تلویزیون نشون دادم ولی کاملاً سستی بعد از سکس رو می‏شد تو چشمام دید. بعد از حدود 10 دقیقه الهام از حموم اومد بیرون و در حالیکه یه لباس سرهم تابستونی پوشیده بود اومد بالا. یه نگاهی به من که روی مبل لم داده بودم انداخت و یه نگاهی به تلویزیون و یه چشمک معنی‏دار به من زد. این تازه اول ماجراهای من و الهام بود

دختر دایی

خاطره‌ای که می خوام تعريف کنم بر می گرده به 4 سال پيش و دختر داييم مژده ما از بچگی باهم بازی می کرديم و بين تمام دختر داييهام با اون از همه راحت تر بودم اون روز خانواده ما و داييم اينا خونه مادر بزرگم بوديم و و از قرار معلوم طبق قرار قبلی مادرم اينا و ديگران صبح زود رفتن بهشت زهرا من هم که مثل هميشه گفتم خونه می مونم و می خوابم و مژده هم به بهانه‌ی داداش کوچيکش که شير خوره بود موند خونه بعد از اينکه 1 ساعت از رفتنشون گذشت من نشستم پای ويدئو و نگاه کردن فيلمی که از دوستم گرفته بودم و مخفيانه با خودم به اونجا اورده بودم، يه فيلم سکسی بود و من در حال نگاه کردن بودم که مژده وارد اتاق شد و از ترسم تلويزيون رو خاموش کردم و خودم رو زدم به اون راه مژده گفت چی‌ می ديدی من هم بايد ببينم من اول چرت پرت گفتم ولی اون گفت که داشته 5 دقيقه دزدکی من رو ميديده و از اين جور فيلم ها هم خوشش مياد من هم از خدا خواسته فيلم رو گذاشتم و دو تايی نشستيم به ديدن هر چند دقيقه يکبار من زير چشمی اون رو نگاه می کردم انگار واقعا خوشش می اومد چون هم اب از لب ولوچش را افتاده بود و هم با دقت نگاه می کرد من ازش پرسيد تا حالا از اين کارها کردی گفت اره يک بار با پسر همسايمون گفتم چی کار کردی گفت هيچی فقط من مال اون رو خوردم اونهم مال من رو اينجا بود که من رگ شيطنتم بالا زد و گفتم حالا چی دوست داری يک کمی با هم از اين کارا بکنيم مژده گفت بدم نمياد ولی زياد نه من گفتم باشه شروع کردم به دست زدن به سينه‌هاش ولی خيلی کوچيک بود بعد لباسشو در اوردم و سر سينهژ‌هاشو شردع کردم به ليسیدن و اومدم پايين و شکمشو ليس زدمو دامنشو کشيدم پايين و از روی شرتش کسش رو ماليدم و شرتشرو تا دم زانوش کشيدم پايين و کس کوچلوي سفيدش رو ديدم براش قشنک ليس زدم و زبونم رو لای کسش فشار می دادم و معلوم بود داره خيلی خوشش مياد چند دقيقه ای داشتم اين کار رو می کردم و کارم رو تمام کردم و کشيدم عقب فهميد حالا نوبت اونه اول گردنم رو بوس کرد بعد پيراهنم رو در اورد و بعد گرمکن که پام بو کشيد پايين و از رو شرتم کيرم رو که کاملا شق شده بود می‌ماليد بعد شرتم رو کشيد پايين و اول سر کيرم رو کمی مک زد و بعد اروم اروم تمام کيرم رو وارد دهانش کرد و خيلی حرفه ای ساک می زد و من هم با دستم حرکت سرش رو تنظيم می کردم بهش گفتم تا حالا با کسی از کون حال کردی گفت نه فقط فقط ساک زدم گفتم می خواهی ببينی چه مزه ای داره اول کمی منمن کرد و گفت نه ولی من گفتم حالا بگذار حال کنيم می بينی چه حالی ميده و قبول کرد من رفتم سراغ يخچال و قوطی کرم رو آوردم پرسيد کرم برای چيه گفتم آوردم کمی روان شه زياد دردت نياد گفت مگه درد داره گفتم نه زياد ولی لذتش به دردش می ارزه با انگشتم يه کم کرم به دم سوراخش ماليدم و آروم اروم انگشتم رو کردم تو سوراخش اول می خنديد و می گفت کرم خنکه و قلقلکش مياد من تو دلم گفتم اولش می خندي اميدوارم آخرش گريه نکنی و کمی هم کرم به سر کير خودم ماليدم سر کيرم رو به سوراخش رسوندم بهش گفتم کونت رو تا جای که می تونی بده بالا و من هم سر کيرم رو کردم تو کونش يکی کم كه فشار آورم گفت درش بيار درد داره و من هم کشيدم بيرون دوباره کرم رو به سوراخش ماليدمو حسابی چربش کردم اين بار کيرم رو کردم تو دوباره گفت خيلی درد داره ولي اين بار توجه نکردم و بهش گفتم اولش درد داره و کيرم رو فشار دادم تو معلوم بود حسابی دردش اومده بود و وقتی تمام کيرم رو کردم تو کونش جيغ کشيد و با لشتی که جلوش بو گاز گرفت و وقتی من شروع به عقب وجلو کردن کردم ديکه انگار اصلا احساس درد نمی کرد و خيلی خوشش اومده بود و می گفت باز هم فشار بده و حرکت من تند تر وتند تر می شد و صدای اه اه مژده هم منو حشريتر می کرد يهو احساس کردم داره اب مياد و کيرم رو ار سوراخ مژده كشيدم بيرون و کيرم رو گذاشتم روی کونش و آبم رو ريختم رو کمرش و بعد ولو شدم روی زمين و بعد به مژده گفتم بلند شو با هم بريم حمام و کمکش کردم و بردمش حمام و با هم دوش گرفتيم و کمی هم زير دوش با هم حال کرديم و وقتی از حمام بيرون اومديم بهش گفتم مژده خانوم حال داد؟ يک لبخندی زد و گفت گمشو دارم از کون درد می ميرم و جفتمون زديم زير خنده و حالا هر وقت مژده رو می بينم و مي‌خوام اذيتش کنم ميگم باز هم از کون دوست داری حال کنی می خنده و به شوخی منو ميزنه. بين خودمون باشه 5 ، 6 بار ديگه با مژده ازکون حال کردم اون هيچ وقت به من نه نميگه

رامین ودخترعمو

من رامین 33 ساله هستم و 5 ساله که ازدواج کردم. زنم مهرانه از یک خانواده با شخصیت و امروزیه. تنها مشکل من اینه که هرچی من هرشب سکس دلم می خواد (اونم 2 بار) ولی مهرانه خیلی خوشش نمیاد و حداکثر هفته ای یک بار. تازه .. از ساک زدن و سکس مقعدی هم متنفره. خلاصه 10 - 15 دقیقه ای باید تمومش کنم وگر نه اعصابش خورد می شه.
از طرفی خیلی هم دوستش دارم و دلم نمیخواست با کس دیگه ای سکس داشته باشم. من تو دوران مجردی حداقل هفته ای دوبار با یک دختر یا زن سکس داشتم. ولی بعد از ازدواج واقعا همه رو کنار گذاشتم. تو این مدت با خیلی از دوستام که ازدواج کردند رفت و آمد داریم. حتی از یکیشون که قبلا با هم کلی دختر و زن کرده بودیم و میدونست من چقدر داغم، خواستم که از طریق زنش که خیلی سکسی بود یک کم به زن من آموزش بده و راهش بندازه. ولی تلاشهای اون بیچاره هم فایده نداشت.
تا اینکه پارسال مریم دختر عموم که مجرده و 28 سالشه و در ضمن روابط خیلی خوبی با زن من داشت، تهران فوق لیسانس قبول شد و برای ثبت نام اومدند تهران خونه بابام. دو سال بود که ندیده بودمش. ما هم اونجا بودیم. اون شب کلی با مهرانه و داداشش گل گفتیم و گل شنیدیم. فرداش ثبت نام کردند و روز بعدش هم برگشتند شهرستان. خونه بابام زیاد از دانشگاهش دور نبود و بابام که مریم رو خیلی دوست داشت ازش خواست که بجای خوابگاه تو خونه اونا باشه. اینطوری خیال عموم هم راحت تر بود. داداشم کامران هم 28 سالشه و مجرده. ولی معمولا خونه نیست و خودش خونه مجردی داره. بنابراین ظاهرا هیچ مشکلی نبود.
بعد از چند روز کلاسهای مریم شروع می شد و اون دوباره به تهران اومد. یه مقدار هم وسایل با خودش آورده بود. مادرم اتاق سابق من رو برای اون آماده کرده بود و اون زندگی جدیدش رو تو خونه بابام شروع کرد.
طبق عادت ما هر یک هفته یا دو هفته یک بار به خونه بابام میرفتیم و کم کم مریم هم دیگه با همه راحت شده بود. چند بار هم به دعوت مهرانه پیش ما اومد و شبها رو هم اونجا میموند. تا اینجاش من هنوز هیچ احساس خاصی نسبت به اون نداشتم. تا اینکه از چند ماه پیش فهمیدم که انگار خیلی دوست داره بیشتر پیش ما باشه تا خونه بابام. گفتم شاید بخاطر مهرانه یا دخترم یا ماهواره باشه. (آخه مامانم اجازه نمیداد ماهواره تو خونشون باشه) بعدش کم کم فهمیدم مهرانه سعی می کنه بیشتر با من راحت باشه تا بقیه. مثلا بعضی روزها از دانشگاه میومد شرکت ما که من بهش کامپیوتر یاد بدم و یا از اینترنت مطلب دانلود کنم. بعد تو راه برگشت تا من تعارف می کردم که بیاد خونه ما، راحت قبول می کرد و تو ماشین تا خونه از عشق و کم کم بعد از چند بار که تنها بودیم بالاخره از سکس حرف زد. من کم کم داشت دوزاریم می افتاد که خانوم کونشون میخاره ولی روش نمیشه بگه.
بالاخره بهم گفت که دوست داره سکس کنه ولی می ترسه. از اینکه کسی سرکارش بذاره یا بعد از سکس اذیتش کنه … گفتم شاید اوضاع مریم خیطه، ولی بعد مطمئن شدم که نه بابا … بیچاره سکس رو دوست داره ولی راهش رو بلد نیست. ازش خواستم یکی از همکلاسیهاش رو انتخاب کنه و سعی کنه که به اون نزدیک بشه و بهش بفهمونه که میخواد با هم سکس کنن. همین کارو کرد و بعد از چند هفته … هر دو سه روز یه بار بهم زنگ می زد و میگفت فلانی میگه اینجوری … من چی کار کنم؟ … خلاصه شده بودم مشاور سکسی خانوم. خودمم بدم نمیومد که برم تو کارش ولی از یه طرف دلم راضی نمی شد.
دو ماه پیش مادرم ازم خواست یه چیزی از بازار براش پیدا کنم. منم دو روز بعد رفتم خریدم و قبل از رفتن به خونه میخواستم بدم خونشون. زنگ زدم. آیفون تصویری بود و معمولا بدون سوال باز می کنند. بالا که رسیدم در باز بود. پامو که گذاشتم تو، دیدم مریم یه حوله بزرگ تنش بود و جلوی آینه قدی تو هال خونه ایستاده و داره موهاشو خشک میکنه. سلام کرد. گفتم مامان کو؟ گفت: رفته خونه مادر بزرگت. من تنهام. لبخندش رو که دیدم خندیدمو گفتم: بد موقع که نیومدم؟ گفت: اتفاقا به موقع اومدی. پشتش رو کرد به من. آروم حوله رو باز کرد و انداخت. بعد برگشت و گفت: چطوره؟ یه دفعه هنگ کردم. خدایا چی می دیدم. یه حوری بهشتی جلوم بود. یه بدن سفید که نه لاغر بود نه چاق. یه ست شرت و کرست صورتی گلدار هم تنش بود که دیگه حرف نداشت. نوک سینه های تیزش معلوم بود. یه کم به خودم اومدم و گفتم: بابا خوش به حال بعضیا که با این باربی رفیقند.
گفت: میدونی چیه؟ من همیشه دلم می خواست که فقط مال تو باشم. ولی هیچ جوری نتونستم بهت بفهمونم که من فقط می خوام با تو سکس کنم. رامین … می خوام امروز مال من باشی.
گفتم: آخه الان مامان میاد. گفت: نیم ساعت پیش رفته (یعنی حداقل 3 ساعت دیگه میاد) و رفت رو تختش (تخت سابق خودم) رو شکم خوابید و گفت: هرشب رو این تخت به بدن تو فکر می کردم.
چشمهاش … لبهاش … سینه هاش و همه جاش عالی بود. تازه فهمیدم که دختر عموم چقدر قشنگه … هم صورتش و هم بدنش. رفتم طرف تخت و نشستم کنارش. زبونم قفل شده بود. آروم با نوک انگشتام از بالای شرتش تا پس گردنشو نوازش کردم. یه آه کشید. کمرش داغ بود. دستشو گذاشت روی رون پامو از رو شلوار نوازش می کرد. من استاد ماساژ بودم. چون قبل از سکس با مهرانه باید حسابی حشریش می کردم تا راه بده. شروع کردم از نوک انگشتای پا تا موهاشو با دقت و حوصله ماساژ دادم و چندین بار بدنشو و لاله گوششو در حین ماساژ بوسیدم. موقعی که به کوسش رسیدم، همین که دو بار دستم رو روش حرکت دادم، یه آه بلند کشید. خیلی داغ بود و البته خیس. شورتشو درآوردم و دو سه دقیقه بعد هم کرستش. بعد شروع کردم با زبون اطراف رونش و کونش رو لیس زدن، تمام این مدت به خودش می پیچید و آه آه می کرد. آروم برش گردوندم. دستش رو گذاشت رو کوسش ولی من تو نخ سینه هاش بودم. عجب سینه هایی داشت. سایزی که من عاشقش بودم. دستم رو گذاشتم رو یکیش و آروم لبهاشو بوسیدم. بعد شروع کردم به لب خوری. همینطور که لب و زبون میخوردیم، دستشو برد کمربند و شلوارمو یواش یواش باز کرد. از روی شرتم کیرمو تو دستش گرفت که حالا مثل یه تیرآهن شده بود. کم کم دستشو برد تو شرتم و کیرمو گرفت و منم داشتم سینه هاشو می خوردم. دستمو آروم بردم رو کوسش و اطرافشو نوازش دادم. داغ داغ بود. دو سه تا آه کشید. بلند شد لبه تخت نشست و تی شرت و زیرپوشم رو با هم درآورد. بعد من بلند شدم و شلوار و شرتم رو هم با هم درآورد. شهوت تو چشمهاش موج میزد. کیرمو با دستش گرفت و با یه دستش هم کوسشو می مالید. آروم دهنشو آورد جلو و با نوک زبونش کیرمو لیس میزد. من فقط با موهاش و گوشش بازی می کردم. یواش یواش کیرمو کرد تو دهنش و عقب و جلو می کرد. چه حالی داشتم. چند سال بود که کسی برام ساک نزده بود. بعد رفت سراغ تخمام و اونا رو خورد و با دستش با کیرم ور میرفت. دیگه داشتم می ترکیدم از حال. خوابوندمش رو تخت و سینه هاشو خوردم و کم کم رفتم پایین. با همون اولین لیسی که به کوسش زدم یه آه شبیه داد زدن کشید. معلوم بود که کاملا حشریه. قلمبگی کوسش با چوچول قشنگش رو حالا می دیدم. می خواستم با یه گاز همشو بکنم و بخورمش. یه کم که کوسشو خوردم برگشتم 69 شدیم. اون کیر منو با ولع تمام می خورد و منم کوس اونو می خوردم. با انگشتم هم کونشو نازش می کردم و در همون حال با آب کوس خودش اونجا رو لیز کردمو انگشتم رو کم کم کردم تو. معلوم بود که دردش میاد ولی اینقدر از خورده شدن کوسش حال می کرد که مقاومتی نمی کرد. یه کم که گذشت حرکت انگشتم تو کونش راحت شد و اونو تندتر عقب و جلو می کردم. دیدم نزدیکه که ارگاسم بشه برگشتم و خوابیدم روش. کیرمو لای پاش چسبیده به کوسش بالا و پایین می کردم و لاله گوششو می خوردم. دیگه داشت از لذت می مرد سرعت کیرمو بیشتر کردم. یه دفعه منو محکم چسبید و لرزید. . از این حرکاتش و ناله هاش منم دیگه داشتم ارگاسم می شدم و اونو محکم بغل کردمو آبمو ریختم لای پاش و بعد از چند ثانیه هردومون شل شدیم. همونطوری که خوابیده بودم روش، آروم موهامو نوازش کرد و گفت: رامین، خیلی دوستت دارم. منم گفتم: از این به بعد منم دوستت دارم و هردومون خندیدیم.
بعد تو همون حالت با همدیگه چرخیدیم و به پهلو خوابیدیم. دلم می خواست بازم سینه هاشو بخورم.
گفت: 40 دقیقه بدون اینکه توش بکنی داشتم نهایت لذت رو می بردم. تو واقعا عالی هستی. گفتم: منم فکر نمی کردم که اینقدر لذت ببرم. آخه من باید حداقل 5 -6 دقیقه توش بکنم که ارگاسم بشم. چشمات، لبات، سینه هات و کوست اینقدر خوشگلو داغو خوشمزه بودن که نتونستم جلوی خودمو بگیرم. گفت: اگه قول بدی که بازم مال من بشی، من با کس دیگه ای سکس نمی کنم و فقط برای تو نگه میدارمشون. نمی دونستم چی بگم. ما با هم به ارگاسم رسیده بودیم و این بهترین سکس من در دوران تاهل بود. گفتم: می دونی چیه؟ مهرانه از سکس طولانی خوشش نمیاد. 5 ساله که من بیشتر از 10-15 دقیقه اونم 2 یا 3 بار در ماه سکس نداشتم. منم بدم نمیاد که بعضی وقتها مال تو باشم. با خنده گفت: آخه اون دیوونه نمی دونه چه جواهری لای پاهای توه. واقعا بزرگ و قشنگه و باز منو بغل کردو بوسید. قرار شد مواقع مناسب رو با هم هماهنگ کنیم. بعد همدیگه رو بوسیدیم و من بلند شدم که لباس بپوشم. اونم حولشو انداخت رو دوشش و رفت دستشویی خودشو بشوره. من رفتم آشپزخونه دست و صورتمو شستم و از تو یخچال دو سه تا شیرینی برداشتم و برگشتم تو اتاق. داشت یه ست شرت و کرست خوشگل آبی کمرنگ رو تنش می کرد. یه شلوارک جین کوتاه با یه تاپ آبی کمرنگ پوشید. موهاشو شونه زد و لبهاشو مرتب کرد. در تمام این مدت من محو بدنش بودم. بعد اومد رو پام نشست و باز منو بوسید. منم بغلش کردمو بوسیدمش.
دیگه داشت دیرم می شد. باید می رفتم. بلند شدم و خودمو تو آینه مرتب کردمو با هم خداحافظی کردیم. تو راه خونه همش فکر می کردم الان چه جوری با مهرانه برخورد می کنم. بعد برای خودم دلیل آوردم و گفتم که سکس قسمت مهمی از زندگیه. ممکنه من عاشق مهرانه باشم ولی بالاخره باید خودمو یه جایی خالی کنم.
بعد از اون روز 3 بار دیگه هم تو خونه بابام با مریم سکس داشتیم وهر بار از کار خودم بیشتر راضی می شم. الان دیگه راحت تو کونش می کنم و اون می دونه که فقط اولش درد داره. البته اون هم دیگه زیاد به من سر میزنه و هفته ای یکی دو بار که میاد از شرکت با هم بریم خونه، تو ماشین کیرمو ساک میزنه و یه دستش هم تو شورت خودشه. منم سینه هاشو می مالم. بخاطر اون ماشینمو عوض کردم پاترول گرفتم که زیاد تو ماشین معلوم نباشه. معمولا تا قبل از رسیدن به خونه ارگاسم هم میشه و خیلی از این وضعیت راضیه. چون هم می دونه که من بخاطر آبروی خودم هم که شده به کسی نمی گم و هم اینکه بدون از دست دادن بکارت به اوج لذت جنسی میرسه.
درضمن منم دیگه حسرت دوستامو نمی خورم که هرجور دلشون می خواد با زناشون سکس می کنند. خوش باشید